داستان هجدهم : پاک کن و مداد

يك روز يك دختري آمد كه مشقهايش را بنويسد.
دختر نامش فاطمه بود. فاطمه چند دفعه غلط نوشت.
پاك كن به مداد گفت: چرا همش اشتباه مي‌نويسي؟
مداد گفت: به من چه! همش فاطمه غلط مي‌نويسد.
فاطمه به مداد گفت: من كه اشتباه نمي‌نويسم.
چند لحظه بعد فاطمه به مداد و پاك كن گفت: با هم دعوا نكنيد. تقصير من است، شيطان من را گول مي‌زند و همش من اشتباه مي‌نويسم.
به اين ترتيب ، فاطمه، پاك كن و مداد با هم دوست شدند.

داستان پروانه

يك‌روز ، يك دختر زيبا در يك دشتِ زيبا بازي مي‌كرد .
يك دفعه ، يك پروانه زيبا را ديد.
او آن‌قدر از پروانه خوشش آمد كه دويد او را بگيرد.
اما پروانه خوشش نمي‌آمد و به دختر گفت :" برو ، برو از اين‌جا ! من دلم نمي‌خواهد تو مرا بگيري !"
دختر ناراحت شد و رفت به خانه و به مادرش گفت :" مادر! پروانه به من مي‌گويد دوست ندارم مرا بگيري."
مادر گفت :" او حق دارد به تو اين حرف را بزند. چون او مي‌خواهد آزاد باشد. تو هم بهتر است بروي با ليلا بازي كني ."
دختر گفت :" چَشم مادر!‌"
او رفت و ليلا را صدا زد و ليلا هم آمد كه با هم بازي كنند.
دختر گفت :" بهتر است بدويم : يك ، دو ، سه ، بدو ..."
...
چند سال بعد دختر قصّه‌ي ما ديگر يك دختر ِ زيبا نبود ، او يك خانم‌ ِ زيبا شده بود.
خانم ِ زيباي ِ قصّه‌ي ما تُند و تُند درس خواند و يك دانشمند فعّال شد.
همه به او افتخار مي‌كردند.
او وقتي زندگي تشكيل داد و خواست مادر شود ، تصميم جالبي گرفت :
او ميخواست اسم بچه‌اش را "پروانه" بگذارد.
پروانه به دنيا آمد و مادر و پدرش خوش‌حال شدند.

خاله پیرزن و نوه هایش – قسمت اول

یک روز خاله پیرزن رفت خانه ی دخترش.
او سه تا نوه داشت به نام های : کدبانو ، بانو و گل بانو.
خاله پیرزن برای کدبانو یک عروسک زیبا خریده بود.
کدبانو اسم عروسکش را "چشم زاغ" گذاشت.
بانو و گل بانو ناراحت شدند.
خاله پیرزن گفت:"برای شما هم چیزی خریده ام."
خاله پیرزن برای بانو یک رمان کودک خریده بود.
بانو تا رمان را از دست خاله پیرزن گرفت، رمان را برد خواند.
چون او عاشق کتاب بود.
خاله پیرزن برای گل بانو یک دفتر ، مداد ، پاک کن و تراش خریده بود.
چون گل بانو تازه می خواست به مدرسه برود.
گل بانو خوش حال شد. توی دلش گفت :
"آخیش ! این هم جور شد . فقط مانده کیفم را بخرم ."
خاله پیرزن وقتی دید که نوه هایش خوش حال شده اند ، او هم خوش حال شد.
دختر خاله پیرزن هم خوش حال شده بود.
خاله پیرزن گفت :"دخترم ! این هم برای تو." و یک روسری و یک بلوز به او هدیه داد.
هرکس سرش به کاری گرم بود که خاله پیرزن دید بانو دارد گریه می کند.
پرسید : "چرا گریه می کنی؟"
بانو گفت :" گل بانو ، کتاب رمان م را پاره کرد."
خاله پیرزن پرسید :"چرا؟ "
بانو گفت:" من به او خندیدم و گفتم که تو تازه داری میروی مدرسه و سواد نداری! او هم کتاب رمان مرا پاره کرد."
خاله پیرزن گفت :" اشکالی ندارد . تو برو از او معذرت خواهی کن ، من هم دوباره برایت رمان کودک میخرم ."
بانو رفت و از گل بانو معذرت خواهی کرد.
گل بانو هم از بانو معذرت خواهی کرد.
خاله پیرزن به بانو گفت :" من می روم خانه ام و به تو قول می دهم که هفته ی آینده وقتی به خانه اتان آمدم برایت عین همین رمان کودک را می خرم ."
بانو خوش حال شد و همگی از خاله پیرزن خداحافظی کردند.

داستان هفدهم : نخودي به ميهماني رفت

روزي بچّه‌ها نخودي را به ميهماني دعوت كردند. در نامه نوشتند: قاشق و بشقاب به همراه خود بياوريد.
نخودي با خودش فكر كرد اگر قاشق بزرگتر ببرد مي‌تواند بيشتر غذا بخورد. او يك بيلچه برداشت و با هزار زحمت به دنبال خود مي‌كشيد. تا بالاخره رسيد به ميهماني.
 ثريا كه نخودي را دعوت كرده بود،
از نخودي پرسيد: قاشق و بشقاب آورده‌اي؟
نخودي گفت: بله! حالا اجازه است من بيايم تو!
ثريا گفت: بله! چرا كه نيايي؟
بچّه‌ها ناهار براي نخودي، نخودپلو درست كرده‌ بودند. نخودي هم براي آنها نخودچي و كشمش آورده بود. نخودي از بچّه‌ها تشكّر كرد و بچّه‌ها هم از نخودي تشكّر كردند.

دومین شعر : علی کوچولو

 

علی کوچولو

خوابش میاد

می خواد بره

تو رختخواب

امّا مامان

نمی ذاره

می گه بذار

بابات بیاد

باهات بیاد

بازی کنه

شادی و تاپ-

-بازی کنه

علی کوچولو

خسته شده

نمی تونه

تحمّل بکنه

یهو صدا-

-یِ زنگ میاد

بابایِ علی

از در میاد

تو دستش

پُر ِ باره

توی یه دست

کادو داره

علی کوچولو

چه خوش حاله

امّا کمی

بی تابه

چون که میخواد

بخوابه

علی کوچولو

خوابش میاد

غزه ، خون ، آتش

"با اجازه از فاطمه خانوم"

درآستانه ماه عزای حسین بن علی ع و سوگواری اهل بیت و در حالی که خبرهای غم و اندوه از کشور فلسطین و بخصوص از منطقه غزه به گوش می رسد و دل هر انسان آزاده ای و هر پدر و مادری را به درد می آورد و بنا به فرمان سکوت نکردن در هنگام شنیدن ندای یا للمسلمین این مطلب را که از قول پدران و مادران فلسطینی است در این پست می آوریم

"پدر و مادر فاطمه"

ادامه نوشته

داستان شانزدهم : سگ آبي

نادر همان طور كه نشسته بود سگ‌هاي آبي را نگاه مي‌كرد. سگ آبي از سوراخ يخي با كنجكاوي بيرون را مي‌ديد. سرش را از آب در مي‌آورد و با دقّت به صداها گوش مي‌كرد. او خيلي مي‌ترسيد چون يك بار روباه‌ها او را گول زده بودند ...
روباه‌ها يك بار او را گول زده بودند و بهش گفته بودند: كه برود آن جا و يك استخوان بر دارد.
سگ آبی هم گفت: اين دفعه من گولشان مي‌زنم.
سگ آبي رفت يك تله گذاشت و رفت روباه‌ها را صدا زد و بهشان گفت: بياييد دنبال من و روباه‌ها رفتند و افتادند توي تله.
سگ آبي به آن‌ها مي‌خنديد و مي‌گفت: يادتان هست شماها آن دفعه من را گول زدید حالا من شماها را گول مي‌زنم.
روباه‌ها مي‌گفتند: ببخشيد.
سگ هم گفت: نه.
و به اين ترتيب روباه‌ها ياد گرفتند كه ديگر كسي را آزار ندهند و براي هميشه توي تله ماندند.

اولین شعر : آکواریوم

لاك پشت آبي

در آكواريوم

بالا پايين رفت

افتاد رو سكو

ماهيِ قرمز

جيگر طلا بود

خواهرِ او هم

خيلي بلا بود

پدرِ او هم

كارش نجّاري

ارّه را مي ذاشت

رويِ چوبِ تيز

مادرِ او هم

خيلي مهربون

هي كار مي‌كرد

تند و تند و تند

پنگوسيِ ما

داداش او بود

اين روزگار ِ

آكواريوم بود


ادامه نوشته

کدوم یک از این داستان ها رو بیشتر دوست دارید ؟

سلام می کنیم به شما که داستان های فاطمه رو می خونید و دوستش دارید و همینطور به شمایی که شاید اولین بار به اینجا سر می زنید .

در این مطلب  از شما می خواهیم تا از بین داستان های زیر قشنگ ترین شون رو به سلیقه خودتون انتخاب کنید . می خواهیم نظر شما رو بدونیم ، از اینکه وقت می زارید ازتون ممنونیم :

1- داستان مورچه و دانه که می تونید اینجا بخونیدش : داستان چهاردهم : مورچه و دانه

۲- داستان نورا دختر فلسطینی که می تونید اینجا بخونیدش : تقدیم به نورا دختر فلسطینی

۳-داستان لاک پشت بامزه که می تونید اینجا بخونیدش : داستان چهارم - لاک پشت بامزه

۴-داستان اتوبوس قرمز که می تونید اینجا بخونیدش : داستان اول - اتوبوس قرمز

۵ - داستان شهر آفتاب که می تونید اینجا بخونیدش : داستان هشتم - شهر آفتاب

۶-داستان کرم خاکی که می تونید اینجا بخونیدش : داستان نهم - کرم خاکی

این نظر سنجی رو در گوشه سمت چپ و پایین سایت می تونید ببینید . از توجه شما ممنونیم .