تقدیم به نورا ٬ دختر فلسطینی
من داشتم تلویزیون تماشا می کردم ٬ زدم این شبکه و آن شبکه ٬ یک دفعه دیدم اخبار دارد نشان می دهد . زدم همان شبکه ای که اخبار داشت . دیدم یک دختر فلسطینی را دارد نشان می دهد . او پدر و مادر نداشت و اسرائیلی ها خانه ی آن ها را گرفته بودن و پدر و مادرش را شهید کرده بودند. بغضم گرفته بود ٬ خیلی ناراحت بودم .
شب موقع خواب به آن دختر فلسطینی فکر می کردم که خوابم برد . آن دختر به خوابم آمد٬
من از او پرسیدم : " اسم تو چیه ؟"
شب موقع خواب به آن دختر فلسطینی فکر می کردم که خوابم برد . آن دختر به خوابم آمد٬
من از او پرسیدم : " اسم تو چیه ؟"
او با ناراحتی گفت :" نورا "
گفتم :" چرا این قدر ناراحتی ؟"
گفت :" ما در فلسطین نه خواب داریم نه شام داریم نه نهار نه صبحانه ! در فلسطین هیچ امکاناتی نداریم ."
گفت :" ما در فلسطین نه خواب داریم نه شام داریم نه نهار نه صبحانه ! در فلسطین هیچ امکاناتی نداریم ."
من او را به اتاقم بردم و با او بازی کردم و بعد رفتم که برای نورا میوه بیاورم ٬ وقتی میوه را برای او آوردم ٬ دیدم که چشمش به یکی از عروسک های قشنگم افتاده است . میوه را برای او بردم و او خورد .
از خواب که بیدار شدم ٬ یک احساس خیلی خوبی داشتم.
من آن عروسک را کادو شده بردم به ستاد کمک رسانی به مردم فلسطین و روی آن نوشتم :
" تقدیم به نورا ٬ دختر فلسطینی "
" تقدیم به نورا ٬ دختر فلسطینی "
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 9:57 توسط فاطمه اسماعيلي
|
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.