من داشتم تلویزیون تماشا می کردم ٬ زدم این شبکه و آن شبکه ٬ یک دفعه دیدم اخبار دارد نشان می دهد . زدم همان شبکه ای که اخبار داشت . دیدم یک دختر فلسطینی را دارد نشان می دهد . او پدر و مادر نداشت و اسرائیلی ها خانه ی آن ها را گرفته بودن و پدر و مادرش را شهید کرده بودند. بغضم گرفته بود ٬ خیلی ناراحت بودم .
شب موقع خواب به آن دختر فلسطینی فکر می کردم که خوابم برد . آن دختر به خوابم آمد٬
من از او پرسیدم :  " اسم تو چیه ؟"
او با ناراحتی گفت :" نورا "
گفتم :" چرا این قدر ناراحتی ؟"
گفت :" ما در فلسطین نه خواب داریم نه شام داریم نه نهار نه صبحانه ! در فلسطین هیچ امکاناتی نداریم ."
من او را به اتاقم بردم و با او بازی کردم و بعد رفتم که برای نورا میوه بیاورم ٬ وقتی میوه را برای او آوردم ٬ دیدم که چشمش به یکی از عروسک های قشنگم افتاده است . میوه را برای او بردم و او خورد .
 از خواب که بیدار شدم ٬ یک احساس خیلی خوبی داشتم.
 من آن عروسک را کادو شده بردم به ستاد کمک رسانی به مردم فلسطین و روی آن نوشتم :
" تقدیم به نورا ٬ دختر فلسطینی "