حرفهاي راست مادربزرگ
خواهرت، خالهات و داييات كف پايت را و بقيه هم كف دستت را قلقلك دادند.
اما مادر بزرگت ميگفت: "اي ننه ديوانه شدم از دست شماها" اينقدر كف پاي بچه را قلقلك ندهيد آخه چه لذتي ميبريد جز اينكه بزرگ شه قدش كوتاه ميشه.
اما كسي به حرف او گوش نميداد بجز من و مادرت.
و مادر يك قصه ديگر تعريف ميكند و داستان پدر را ادامه ميدهد:" بله دخترم! حرف پدرت كاملاً درست است براي همين هست كه قد تو اينقدر كوتاه شده است. خلاصه بعد چند ماه خواهرت، خالهات با داييات اين عادتشان را ترك كردند تا اينكه روزي همه دسته جمعي به ديدار تو آمدند و در بالاي سر تو نشستند. هرچقدر مادربزرگ به گوششان خواند كه بالاي سر ننشينند گوش نكردند كه نكردند. ميداني براي چه؟ براي اينكه تو براي ديدن آنها بايستي به بالا نگاه ميكردي به خاطر همين چشمهايت چپ شده است.
من كه از ناراحتي به خاطر اين حرفها صورتم كبود و سرخ شده بود و از بيني و گوشهايم بخار ميآمد با مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم قهر كردم و خود را به اتاقم رساندم.
ناگهان صداي پدر را شنيدم. او ميگفت: راستي عسل جان! همه پشت گردن تو را هم وقتي كه به ديدارت ميآمدند بوس ميكردند چون پشت گردنت نرم بود. مادر بزرگ باز هم نصيحت ميكرد كه اين كار را نكنند اما آنها گوش نميكردند به خاطر همين هم اينقدر زود هميشه قهر مي كني.
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.