نادر همان طور كه نشسته بود سگ‌هاي آبي را نگاه مي‌كرد. سگ آبي از سوراخ يخي با كنجكاوي بيرون را مي‌ديد. سرش را از آب در مي‌آورد و با دقّت به صداها گوش مي‌كرد. او خيلي مي‌ترسيد چون يك بار روباه‌ها او را گول زده بودند ...
روباه‌ها يك بار او را گول زده بودند و بهش گفته بودند: كه برود آن جا و يك استخوان بر دارد.
سگ آبی هم گفت: اين دفعه من گولشان مي‌زنم.
سگ آبي رفت يك تله گذاشت و رفت روباه‌ها را صدا زد و بهشان گفت: بياييد دنبال من و روباه‌ها رفتند و افتادند توي تله.
سگ آبي به آن‌ها مي‌خنديد و مي‌گفت: يادتان هست شماها آن دفعه من را گول زدید حالا من شماها را گول مي‌زنم.
روباه‌ها مي‌گفتند: ببخشيد.
سگ هم گفت: نه.
و به اين ترتيب روباه‌ها ياد گرفتند كه ديگر كسي را آزار ندهند و براي هميشه توي تله ماندند.