داستان شانزدهم : سگ آبي
نادر همان طور كه نشسته بود سگهاي آبي را نگاه ميكرد. سگ آبي از سوراخ يخي با كنجكاوي بيرون را ميديد. سرش را از آب در ميآورد و با دقّت به صداها گوش ميكرد. او خيلي ميترسيد چون يك بار روباهها او را گول زده بودند ...
روباهها يك بار او را گول زده بودند و بهش گفته بودند: كه برود آن جا و يك استخوان بر دارد.
سگ آبی هم گفت: اين دفعه من گولشان ميزنم.
سگ آبي رفت يك تله گذاشت و رفت روباهها را صدا زد و بهشان گفت: بياييد دنبال من و روباهها رفتند و افتادند توي تله.
سگ آبي به آنها ميخنديد و ميگفت: يادتان هست شماها آن دفعه من را گول زدید حالا من شماها را گول ميزنم.
روباهها ميگفتند: ببخشيد.
سگ هم گفت: نه.
و به اين ترتيب روباهها ياد گرفتند كه ديگر كسي را آزار ندهند و براي هميشه توي تله ماندند.
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۸۷ ساعت 13:3 توسط فاطمه اسماعيلي
|
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.