يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.
در يك شهر به نام شهر آفتاب، آفتاب اصلاً نمي‌گذاشت كه ماه بيايد تو آسمان. ماه هميشه غمگين بود. همه‌ي مردم آن شهر ماه را مي‌خواستند. آفتاب به مردم مي‌گفت: من كه از ماه بهترم. مردم آن شهر به حرف آفتاب گوش نكردند و همش غر مي‌زدند. آفتاب فكر كرده بود كه همه حرفش را باور كرده‌اند  خيلي خوش حال بود. مردم خواب نداشتند و دوست داشتند بخوابند. كه يك روز يك دختري رفت نماز خواند و از خدا خواست تا يك روز ماه بيايد و مردم بخوابند و شام بخورند. خدا يك روز آرزوي آن دختر را رساند. حالا نوبت ماه شد بيايد. همه خوش‌حال بودند كه هم مي‌توانند بخوابند و شام بخورند. همه‌ي مردم از آن دختر مهربان و خداي بخشنده تشكّر كردند.