داستان هشتم : شهر آفتاب
يكي بود، يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود.
در يك شهر به نام شهر آفتاب، آفتاب اصلاً نميگذاشت كه ماه بيايد تو آسمان. ماه هميشه غمگين بود. همهي مردم آن شهر ماه را ميخواستند. آفتاب به مردم ميگفت: من كه از ماه بهترم. مردم آن شهر به حرف آفتاب گوش نكردند و همش غر ميزدند. آفتاب فكر كرده بود كه همه حرفش را باور كردهاند خيلي خوش حال بود. مردم خواب نداشتند و دوست داشتند بخوابند. كه يك روز يك دختري رفت نماز خواند و از خدا خواست تا يك روز ماه بيايد و مردم بخوابند و شام بخورند. خدا يك روز آرزوي آن دختر را رساند. حالا نوبت ماه شد بيايد. همه خوشحال بودند كه هم ميتوانند بخوابند و شام بخورند. همهي مردم از آن دختر مهربان و خداي بخشنده تشكّر كردند.
در يك شهر به نام شهر آفتاب، آفتاب اصلاً نميگذاشت كه ماه بيايد تو آسمان. ماه هميشه غمگين بود. همهي مردم آن شهر ماه را ميخواستند. آفتاب به مردم ميگفت: من كه از ماه بهترم. مردم آن شهر به حرف آفتاب گوش نكردند و همش غر ميزدند. آفتاب فكر كرده بود كه همه حرفش را باور كردهاند خيلي خوش حال بود. مردم خواب نداشتند و دوست داشتند بخوابند. كه يك روز يك دختري رفت نماز خواند و از خدا خواست تا يك روز ماه بيايد و مردم بخوابند و شام بخورند. خدا يك روز آرزوي آن دختر را رساند. حالا نوبت ماه شد بيايد. همه خوشحال بودند كه هم ميتوانند بخوابند و شام بخورند. همهي مردم از آن دختر مهربان و خداي بخشنده تشكّر كردند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 21:29 توسط فاطمه اسماعيلي
|
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.