داستان بچه‌هاي طبيعت

در يك‌روز بهاري ، گل مريم به گل مينا گفت :" امروز چه قدر هوا خوب است . روز خيلي خوبي است !"
گل مينا گفت :" مريم جان ! روز خوبي هست اما من ناراحتم ! مگر يادت نيست كه چند روز پيش بچه‌هاي بد محله شاخه درختان را شكستند ، ساقه‌ي دوستانمان را خراب كردند ، چمن‌ها را كندند و لانه‌ي سينه سرخي كه در آنجا تخم گذاشته بود را خراب كردند و سينه سرخ بيچاره مجبور شد دوباره براي خود لانه‌اي درست كند و توي آن نخم بگذارد. "
در همين حين ، درخت سرو كه با دستمالي شاخه‌ي خود را بسته بود ، فرياد زد :" بچه‌ها ! من باغباني را مي‌بينم كه دارد به طرف ما مي‌آيد."
همه خوش‌حال شدند.
"شايد براي كاشتن گل‌هاي قشنگ جديد و كاشتن چمن‌هاي سرسبز آمده؟"
بله بچه‌ها! باغبان براي همين كارها آمده بود.
پسرهاي بد محله پشت يك سنگ بلند و بزرگ قايم شده بودند و داشتند كار خوب باغبان را نگاه مي‌كردند.
آن‌ها نقشه‌اي در سر داشتند!
وقتي باغبان كارش را تمام كرد، پسرها نقشه‌اي را كه در سر داشتند اجرا كردند.
آن‌ها مي‌خواستند دوباره چمن‌ها را بكنند و ساقه‌ي گل‌ها را خراب كنند و شاخه‌ي درختان را بشكنند و دوباره لانه‌ي جديد سينه سرخ را كه دو سه ساعت مانده بود تا بچه‌هايش به دنيا بيايند ، خراب كنند.
آن‌ها همين كار را هم كردند.
نام اين سه پسر : ماني ، ساسان و سياوش بود.
مثل اين‌كه آن‌ها كارشان بدتر از قبل هم بود چون ماني به سياوش و ساسان گفت :" بچه ها ! بچه ها ! بهتر است كارمان را بدتر از دفعه‌ي قبل انجام دهيم."
ساسان و سياوش با تعجب به هم نگاه كردند و هر دو با هم گفتند :" يعني چه‌كار كنيم؟"
ماني گفت :" براي تفريح بيش‌تر ، بهتر است در زمين و رودخانه آشغال بريزيم."
آن سه هرچه آشغال خوردني يا دستمال كاغذي كه دستشان بود را در زمين ريختند.
درخت سرو گريه كرد و گفت :" كاج ! مي‌بيني ؟ هيچ‌كس طبيعت را دوست ندارد ."
و درخت كاج گفت : "‌عزيزم ! ناراحت نباش . خداي مهربان خودش مي‌داند با اين سه پسر چه‌كار كند."
سياوش به ماني و ساسان گفت :" بچه‌ها ! ديگر خسته شديم . بهتر است روي چمن‌ها دراز بكشيم."
ماني و ساسان قبول كردند ولي تا آمدند روي چمن‌ها دراز بكشند ساسان جيغ زد و داد و بيداد راه انداخت و گفت :" آخ ! كمرم شكست . اينجا كه نرم نيست و هيچ چمني ندارد ."
- " اين ديگر چه وضعي است ؟"
- " ديگر دارم ديوانه مي‌شوم هيچ سايه‌اي هم براي استراحت نيست ."
درخت كاج گفت :" ديدي سرو جان ! خدا مي‌دانست با اين سه پسر بي ادب چه‌كار كند."
ناگهان سه پسر خوب از راه رسيدند.
نام آن‌ها مجيد و سعيد و محسن بود.
آن‌ها عضو گروه "بچه‌هاي طبيعت" بودند.
در دست آن‌ها گل‌هاي زيبا و مشمبا فريزر و تخم چمن بود.
مجيد گفت :" آهاي پسرهاي بد ! ديديد با خراب كردن طبيعت خيلي چيزها از بين مي‌رود و ما خودمان از داشتن آن‌ها محروم مي‌شويم و نميتوانيم استراحت كنيم؟"
سعيد گفت :" حتي اگر شاخه‌ي درختان را بشكنيد هم جاي تفريح و استراحت كم مي‌شود و هم مداد و صندلي و ميز وتخت و حتي كاغذ كم‌تر درست مي‌شود!"
محسن گفت :" خيلي وقت نداريم . بهتر است زودتر دست به كار شويم."
آن‌ها چمن‌ها را كاشتند و گل‌هاي زيبا مثل بنفشه و مينا و مريم و محمدي و آفتابگردان را كاشتند.
آشغال‌ها را هم از روي زمين برداشتند و داخل مشمبا فريزر ريختند.
يك كار جالب هم كردند:
آن‌ها با دست خودشان يك لانه‌ي زيبا براي سينه سرخ درست كردندو هر كدام براي او يك مشت دانه ريختند.
حالا گروه بچه‌هاي طبيعت 6 نفره شده بود.
بچه‌هاي بد هم مثل بچه هاي خوب شده بودند.
هر 6 نفر با هم فرياد زدند :
                                  "ما طبيعت را دوست داريم ."

روز خوب سه شنبه

مامان رفته توي مدرسه با آقاي دكتر جلسه مشاوره داره.
واي امروز سه شنبه بود و ما زود تعطيل شديم.
فقط تغذيه داشتيم!
من هم الآن خيلي گرسنه‌ام هست.مثلا" دلم قورمه سبزي يا ماكاروني يا پيتزا مي‌خواد.
اصلا" حالا كه اين‌طور شد وقتي به خانه رفتيم به مامان مي‌گم كه زنگ بزنه پيتزاي "آديش" و براي من پيتزا بگيرد.
خيلي تنها هستم! خدا كند زودتر مامان بيرون بيايد.
خدا رو شكر! مامان بيرون اومد.
بهش مي‌گم كه دلم پيتزا مي‌خواد."برام مي‌خري؟"
يك ذره جلوتر از مدرسه يه همبرگر فروشي است.
ما به آنجا رفتيم و همبرگر خورديم.
خيلي چسبيد!!!
بعد هم به خانه رفتيم.
ساعت 5 بابا به خانه آمد.
امروز روز خوبي بود.

شعر "بهار اومد"

بهار اومد ٬ گل اومد

عیدم با خودش آورد

سبزه و ماهی آورد

لاله و بلبل آورد

بلبل سلام می کند

به ما نگاه می کند

پرستو باز گردد

غنچه ها باز گردند

پروانه ها شاد می شن

خوش حال و سرحال می شن