یک روز خاله پیرزن رفت خانه ی دخترش.
او سه تا نوه داشت به نام های : کدبانو ، بانو و گل بانو.
خاله پیرزن برای کدبانو یک عروسک زیبا خریده بود.
کدبانو اسم عروسکش را "چشم زاغ" گذاشت.
بانو و گل بانو ناراحت شدند.
خاله پیرزن گفت:"برای شما هم چیزی خریده ام."
خاله پیرزن برای بانو یک رمان کودک خریده بود.
بانو تا رمان را از دست خاله پیرزن گرفت، رمان را برد خواند.
چون او عاشق کتاب بود.
خاله پیرزن برای گل بانو یک دفتر ، مداد ، پاک کن و تراش خریده بود.
چون گل بانو تازه می خواست به مدرسه برود.
گل بانو خوش حال شد. توی دلش گفت :
"آخیش ! این هم جور شد . فقط مانده کیفم را بخرم ."
خاله پیرزن وقتی دید که نوه هایش خوش حال شده اند ، او هم خوش حال شد.
دختر خاله پیرزن هم خوش حال شده بود.
خاله پیرزن گفت :"دخترم ! این هم برای تو." و یک روسری و یک بلوز به او هدیه داد.
هرکس سرش به کاری گرم بود که خاله پیرزن دید بانو دارد گریه می کند.
پرسید : "چرا گریه می کنی؟"
بانو گفت :" گل بانو ، کتاب رمان م را پاره کرد."
خاله پیرزن پرسید :"چرا؟ "
بانو گفت:" من به او خندیدم و گفتم که تو تازه داری میروی مدرسه و سواد نداری! او هم کتاب رمان مرا پاره کرد."
خاله پیرزن گفت :" اشکالی ندارد . تو برو از او معذرت خواهی کن ، من هم دوباره برایت رمان کودک میخرم ."
بانو رفت و از گل بانو معذرت خواهی کرد.
گل بانو هم از بانو معذرت خواهی کرد.
خاله پیرزن به بانو گفت :" من می روم خانه ام و به تو قول می دهم که هفته ی آینده وقتی به خانه اتان آمدم برایت عین همین رمان کودک را می خرم ."
بانو خوش حال شد و همگی از خاله پیرزن خداحافظی کردند.