يك روز يك لاك پشتي مشغول خوردن غذا بود.
يك دفعه ديد كه يك ماهي قشنگ آمده پيش او و به او مي‌گويد:
لاك پشت قشنگ و زيبا، ميايي با هم دوست بشويم و با هم بازي كنيم.
لاك پشت گفت: نه مي‌بيني كه كار دارم.
ماهي غمگين شد و رفت.
لاك پشت به ماهي خنديد و گفت: ماهي قشنگ و مهربان شوخي كرده‌ام. بيا!
ماهي برگشت و خنديد و پريد بغل لاك پشت.
لاك پشت به ماهي گفت:
خيلي هيجان زده نشو.