داستان چهارم : لاك پشت بامزه
يك روز يك لاك پشتي مشغول خوردن غذا بود.
يك دفعه ديد كه يك ماهي قشنگ آمده پيش او و به او ميگويد:
لاك پشت قشنگ و زيبا، ميايي با هم دوست بشويم و با هم بازي كنيم.
لاك پشت گفت: نه ميبيني كه كار دارم.
ماهي غمگين شد و رفت.
لاك پشت به ماهي خنديد و گفت: ماهي قشنگ و مهربان شوخي كردهام. بيا!
ماهي برگشت و خنديد و پريد بغل لاك پشت.
لاك پشت به ماهي گفت:
خيلي هيجان زده نشو.
يك دفعه ديد كه يك ماهي قشنگ آمده پيش او و به او ميگويد:
لاك پشت قشنگ و زيبا، ميايي با هم دوست بشويم و با هم بازي كنيم.
لاك پشت گفت: نه ميبيني كه كار دارم.
ماهي غمگين شد و رفت.
لاك پشت به ماهي خنديد و گفت: ماهي قشنگ و مهربان شوخي كردهام. بيا!
ماهي برگشت و خنديد و پريد بغل لاك پشت.
لاك پشت به ماهي گفت:
خيلي هيجان زده نشو.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 2:54 توسط فاطمه اسماعيلي
|
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.