شنگول، منگول و حبه انگور

آقا گرگه ، شنگول، منگول و حبه انگور را خورد.
آنها به سختي از مري آقا گرگه رد شدند.حبهي انگور توي گلوي آقا گرگه گير كرده بود و داشت هم خودش خفه ميشد و هم آقا گرگه را خفه ميكرد كه شنگول و منگول ، حبهي انگور را از گلوي آقا گرگه در آوردند.
حبهي انگور به برادرهايش گفت :" چه بوي بدي ميآيد اين جا !!!"
گلوي آقا گرگه بوي بدتري ميداد.
شنگول كه ميخواست حبهي انگور را دلداري بدهد ،گفت :"نترس عزيزم! بالاخره عادت ميكني . تا وقتي كه ما هضم شويم."
حبهي انگور از اين حرف ناراحت شد و شروع كرد به گريه كردن. چون نگران بود.
از آن طرف ...
آقا گرگه كه غذاي خوشمزهاي را خورده بود ، داشت خوابش ميبرد.
با خودش گفت :" ايييي ! بالاخره به آرزويم رسيدم. دست اين سه بره درد نكنه كه شكم مرا سير كردند."
وقتي سه برهي نازنين فهميدند كه آقا گرگه دارد حرف ميزند گوش هايشان را گرفتند.
چون آنها به تارهاي صوتي آقا گرگه خيلي نزديك بودند.
ناگهان منگول فكر جالبي به سرش زد.
فكرش را با برادر و خواهرش در ميان گذاشت.
آنها هم قبول كردند كه فكر او را اجرا كنند.
منگول نقشه كشيده بود كه حلق آقا گرگه را قلقك بدهند و بعد كه آقا گرگه ميخنده آنها از شكم او بيرون بپرند.
آن سه اين نقشه را اجرا كردند و از شكم آقا گرگه بيرون آمدند و سريع به خانه خودشان رفتند.
مادرشان هم آمده بود و نگران آنها شده بود.
بچهها پيش مادر رفتند و به او قول دادند كه ديگر در را روي غريبه باز نكنند.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ ساعت 13:27 توسط فاطمه اسماعيلي
|

فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.