عكسي از كوچولويي هاي فاطمه خانوم






شعر "پول غذا رو كي حساب مي كنه؟"


جوجه رفتش به لونه خرگوش رفتش تو خونه
بعدش رفتند مهموني رفتند به خوش گذروني
آن ها باهم خوردند غذا بعدش رفتند كردند لالا
صبح كه وقتي بيدار شدن آهو اومد دنبالشون
سه تايي رفتن رستوران با هم خوردند كباب و نان
آهو به شوخي گفتش خرگوش حساب مي كنه
جوجه به آهو گفتش خرگوش ما مهمونه
خلاصه بچه ها جون بچه هاي مهربون
آهو پول غذا رو پول غذاي اونا رو
حساب كرد و خنديدش جوجه ، لطف رو فهميدش

شعر "مادر"

مادر خوب و نازم من به وجودت مي نازم
تو خيلي مهربوني تو مثل گل مي موني
گل هميشه بهارم شمع توي اتاقم
دوستت دارم هزار تا قدّ همه ي دنيا
ايشالّلا صدساله شي نه! صدوبيست ساله شي
نه!صدوبيست سال كمه! هميشه زنده باشي

شعر "جوجه و برف"

اين برف دونه دونه

هي مي‌خوره به جوجه

جوجه خوشش نمي‌آد

مي‌گه به من نخور آخ

برفه مي‌گه من رحمتم

از آسمون مي‌بارم

مي‌دونم كه سردت مي‌شه

اما من‌هم كار دارم

جوجه مي‌گه كارت چيه؟

بارت چيه؟

اومدنت پايين چيه؟

برفه مي‌گه كارم اينه!

بارم اينه!

اومدنم پايين اينه!

مي‌آم تو مزرعه‌ها

مي‌بارم روي گل‌ها

مي‌شينم روي قله‌ها

مي‌بارم توي كوه‌ها

از اون بالا مي‌بارم

تا بچه‌ها بازي كنن

شادي كنن

آدم برفي درست كنن

جوجه مي‌گه بگوبگو

بازم بگو

برفه مي‌گه

وقتي مي‌شينم همه جا

همه‌ي جاها سفيد مي‌شه

جوجه گفتش دستت درد نكنه

چه كار خوبي كردي

الآن به علم من

يك ذره بيش‌تر كردي

ببار ببار روي من

ببار ببار روي من

شعر "پروانه ی من"

پروانه ی من مهربونه

خوشش میاد از گل های خونه

دوستش دارم یه عالمه

براش درست کردم یه خونه

اونم منو دوست داره

اندازه هزار تا مورچه

رو بال های قشنگش

یه عالمه رنگ داره

براش نگران می شم

گم که می شه تو خونه

اونقدر دنبالش می گردم

خسته می شم از کارهاش

می بینم توی باغچه

روی غنچه نشسته

شعر "مسجد"

می ریم به مسجد

نماز می خونیم

مادر و پدر

همگی با هم

وضو می گیرم

تنهایی خودم

اول صورتم

بعدا" دست هایم

می کشم بعدا"

مسح سرم را

بعدش می کشم

مسح پایم را

حالا آمادَم*

برای نماز

الله اکبر

الله اکبر


* آمادَم : آماده هستم

شعر "بهار اومد"

بهار اومد ٬ گل اومد

عیدم با خودش آورد

سبزه و ماهی آورد

لاله و بلبل آورد

بلبل سلام می کند

به ما نگاه می کند

پرستو باز گردد

غنچه ها باز گردند

پروانه ها شاد می شن

خوش حال و سرحال می شن

داستان BENNY

روزي بني وقتي از مدرسه به خانه مي‌آمد ، هوا RAINING  بود.
مادر بني و خواهر بني، سو ، دم در منتظر بني بود، تا او به خانه برسد.
مادر از دور بني را ديد و گفت : HURRY UP! IT'S RAINING .
بني در حالي‌كه تند و تند مي‌دويد ، گفت : I'M WET .
بني وقتي وارد HOUSE شد ، بوي خوب غذا را فهميد و گفت : I'M HUNGRY .
مادر گفت : HAVE SUME NOODLES & SOUP.
بني يك ملاقه SOUP  كشد و گفت : Mmm. IT'S GOOD .
شب ، وقتي بني و سو مي‌خواستند بخوابند ، سو ديد كه PILLOW  خودش نيست .
براي بني زير تختش بود ، اما خودش يادش نبود .
براي همين مي‌خواست از دست سو بگيرد.
اما سو نگذاشت كه بني PILLOW   را ازش بگيرد.
سو گفت : THAT'S MY PILLOW .
ولي بني گفت : NO! IT'S MY PILLOW .
يك دفعه مادر آمد و گفت : Shh ! BE QUIET.
و بالاخره آن‌قدر بني گشت تا PILLOW  خودش را زير تخت پيدا كرد.
فرداي آن‌روز وقتي بچه‌ها مي‌خواستند به مدرسه بروند سر ميز صبحانه بني از سو معذرت‌خواهي كرد و وقتي صبحانه تمام شد ، به‌راه افتادند.
آن‌ها وقتي مي‌خواستند از خيابان رد شوند ، POLICE OFFICER  به آن‌ها گفت : REDLIGHT , STOP!
و بعد از اين‌كه چراغ سبز شد ، گفت :  GREENLIGHT , GO! و به سو و بني لبخند زد.
سو به بني و مادرش گفت : .SHE'S A GOOD POLICE OFFICER.
بعد مادر ، بني و سو را به مدرسه رساند .
چند ساعت بعد ، مادر به دنبال بني و سو رفت و آن‌ها را به فروشگاه برد و از آن‌ها خواست تا هرچي دل‌شان مي‌خواهد بردارند تا مادر براي‌‌شان بگيرد.
بني گفت : I WANT CANDY.
مادر چون مي‌دانست بني دندانش درد مي‌كند، گفت : NO BENNY. NOT TODAY .
و به او قول داد تا روزي ديگر آن را برايش بخرد.
و چند روز بعد ، همين اتفاق افتاد. 

شعری درباره ی خانم معلم

خانم چه مهربونه

خودش هم اینو میدونه

حرفای خوب زیاد می گه

درسای خوبی یاد می ده

دوسش داریم یه عالمه

هرچی بگیم بازم کمه

مهربونه ٬ حد و حساب نداره

خوش زبونه ٬ علمش خیلی زیاده

تقدیم به خانم ریوندی : معلم کلاس سوم دبستان رهپویان هدایت

نماز چه خوب است!

يك روز ، خانم معلم از بچه ها پرسيد : "بچه ها! فكر مي كنيد ما براي چه نماز مي خوانيم؟"
فاطمه گفت :" خانم اجازه ! خدا به نماز ما احتياجي ندارد."
مهرناز گفت :" خانم ! ما وظيفه‌مان است . بايد اين امر خدا را اطاعت كنيم."
مريم گفت :" ما در نماز نعمت‌هاي خدا را ذكر مي‌كنيم و او را ستايش مي‌كنيم."
خانم معلم گفت :" آفرين بچه‌ها ! چه دلايل خوبي آورديد! ما نماز را مي‌خوانيم تا خدا را بهتر ببينيم ، بهتر بشناسيم و او را شكرگزار باشيم. بچه‌ها! ممكن است در نماز ما، در سجده‌ها يا در ركوع آن اشكال باشد ، پس بياييد همه با هم دعا كنيم :*خدايا! تو خيلي مهربان هستي ، پس از اين خطاي ما بگذر.* الهي آمين. ان‌شاءالله وقتي نماز مي‌خوانيد نمازهاي‌تان هميشه قبول باشد."
خانم معلم ادامه داد :" بچه‌ها ! من يك شعري را در مورد نماز مي‌خوانم ، شما هم با من زمزمه كنيد:

بارالها!

پروردگار من!

بود اين نمار من

راز و نياز من

خواندم ، نه بهر آن كه نياز تو بوده است

نه ز بهر آن كه رغبت و ميل تو بوده است

بل اين طاعتي است در اجراي امر تو

بهر ستايش تو ، آن اقتدار تو

پروردگار من !

گر در نماز من

راز و نياز من

در سجده‌هاي آن ،

يا در ركوع آن

اشكال و نقص بود

عيبم مكن خدا

بگذر ازين خطا

آه! اي خداي من

با مهرباني و لطف خدايي‌ات

از من قبول كن

از من قبول كن

 

ادامه نوشته