اُدي و دوستانش – قسمت سوم : دوستي
سلام به شما دوستای خوب ما که به اینجا سر می زنید ، این مطلب قسمت سوم از داستان اپیزودیک و چند قسمتی فاطمه خانم هست که بهتون تقدیم می کنیم ، دو قسمت قبل رو می تونید تو لینک های زیر بخونید :
و اما قسمت سوم داستان :
وقتي جشن شد ، مادر اُدي براي همه كيك توت فرنگي درست كرد.
پيتر آن موقع خيلي با ادب شده بود.
بعد از خوردن كيك ، پيتر و اُدي از مادر اُدي تشكر كردند و گفتند :" دست شما درد نكنه ! خيلي خوش مزه بود."
مادر اُدي گفت :" خواهش ميكنم."
در آن موقع همهِ شركت كنندگان در جشن به افتخار اُدي و پيتر و مادر اُدي دست زدند و خنديدند و جشن تمام شد.
اُدي به پيتر گفت :" ميآيي به خانهِ ما ؟ ميخواهم با تو صحبت بكنم؟"
پيتر گفت :" باشه . برويم ."
آنها از سالن جشن خارج شدند و يكراست به خانهي اُدي رفتند .
اُدي پيتر را به اتاق خودش برد و براي خودش و پيتر چاي آورد و بعد صحبت را شروع كرد :" پيتر جان ! دوست خوب من ! عزيزم ! حالا كه ما با هم دوست شديم ، ميخواهم يك چيزي را به تو بگويم. قول ميدهي ناراحت نشي و با من قهر نكني؟"
پيتر گفت :" باشه ، بگو "
اُدي گفت :" من يك ذره از تو منظمتر و درسخوانتر هستم و نمرهي هر سالم هم از تو بالاتر بوده است ، من ميخواهم در ايام تابستان كه از هفتهي ديگر شروع ميشود با تو درسهايت را كار كنم كه وقتي ماه مهر به مدرسه رفتيم ، خانم آموزگار تعجب كند ! يعني نمرههاي تو از من هم بالاتر بشود. يعني اگر من به تو درسها را بيشتر از اينكه ميخواني ياد بدهم نمرههاي تو از من كه هر سال نمرههاي نوزده و نوزده ونيم يا نوزده و خوردهاي ميگيرم ، هم بيشتر بشود و مثلا" بيست بگيري."
پيتر قبول كرد و گفت :" من همين الآن فهميدم كه تو چقدر دوست خوبي هستي!"
اُدي گفت :" در ايام تابستان روزهاي زوج ساعت 12:15 اينجا باش تا ساعت 9 شب و روزهاي فرد زودتر ميآيي مثلا" 10:15 و ديرتر ميروي مثلا" 10 شب ميروي . خوبه؟"
پيتر گفت :" خيلي خيلي عاليه. از پدر و مادرم هم اجازه ميگيرم."
پيتر با اُدي خداحافظي كرد و گفت :" پس! از اول تابستان شروع ميكنيم."
اُدي قضيه را به مادرش گفت و مادرش هم رضايت داد.
پيتر هم همين كار را كرد.
يك روز گذشت. دو روز گذشت . سه روز گذشت . چهار روز گذشت . پنج روز گذشت . شش روز گذشت . هفت روز گذشت و بالاخره شنبه اول تابستان شد.
پيتر دقيقا" سر ساعت 12:15 به خانهي اُدي رسيد . آنها با هم چاي و بيسكويت خوردند و بعد به سراغ درسهايشان رفتند.
اُدي وقتي با پيتر درسها را كار ميكرد ، خودش هم درسهايش را مرور ميكرد.
پيتر درحاليكه خيلي خوشحال بود ، ساعت 9 از خانهي اُدي خارج شد و به خانهي خودشان برگشت.
پيتر هر روز به خانهي اُدي ميرفت و اُدي با او درس كار ميكرد.
تابستان تمام شد. اول پاييز آغاز شد:
پيتر و اُدي با هم به مدرسه رفتند و با راهنمايي ناظم راهي كلاس شدند.
خانم معلم سر كلاس آمد و با بچهها سلام عليك كردو وقتي پيتر را ديد به شوخي گفت :" پيتر ! من كه ميدانم تو در تمام تابستان بازي كردهاي ! حالا بگو ببينم 8*8 چند ميشود؟"
پيتر بلافاصله گفت :" 64 تا"
بچهها و خانم معلم تعجب كردند. پيتر به چند تا سؤال ديگر خانم معلم هم به خوبي و بدون اشتباه جواب درست داد.
چند ماه بعد ...
يك روز خانم معلم ، كارنامههاي بچهها را آورد . نمرهي پيتر و اُدي اندازهي هم شده بود .
بخاطر تلاش پيتر و كمكهاي اُدي به هروي آنها جايزه دادند و بچهها برايشان دست زدند.
آن سال براي اُدي و پيتر سال خيلي خوبي بود.
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.