روزي بني وقتي از مدرسه به خانه مي‌آمد ، هوا RAINING  بود.
مادر بني و خواهر بني، سو ، دم در منتظر بني بود، تا او به خانه برسد.
مادر از دور بني را ديد و گفت : HURRY UP! IT'S RAINING .
بني در حالي‌كه تند و تند مي‌دويد ، گفت : I'M WET .
بني وقتي وارد HOUSE شد ، بوي خوب غذا را فهميد و گفت : I'M HUNGRY .
مادر گفت : HAVE SUME NOODLES & SOUP.
بني يك ملاقه SOUP  كشد و گفت : Mmm. IT'S GOOD .
شب ، وقتي بني و سو مي‌خواستند بخوابند ، سو ديد كه PILLOW  خودش نيست .
براي بني زير تختش بود ، اما خودش يادش نبود .
براي همين مي‌خواست از دست سو بگيرد.
اما سو نگذاشت كه بني PILLOW   را ازش بگيرد.
سو گفت : THAT'S MY PILLOW .
ولي بني گفت : NO! IT'S MY PILLOW .
يك دفعه مادر آمد و گفت : Shh ! BE QUIET.
و بالاخره آن‌قدر بني گشت تا PILLOW  خودش را زير تخت پيدا كرد.
فرداي آن‌روز وقتي بچه‌ها مي‌خواستند به مدرسه بروند سر ميز صبحانه بني از سو معذرت‌خواهي كرد و وقتي صبحانه تمام شد ، به‌راه افتادند.
آن‌ها وقتي مي‌خواستند از خيابان رد شوند ، POLICE OFFICER  به آن‌ها گفت : REDLIGHT , STOP!
و بعد از اين‌كه چراغ سبز شد ، گفت :  GREENLIGHT , GO! و به سو و بني لبخند زد.
سو به بني و مادرش گفت : .SHE'S A GOOD POLICE OFFICER.
بعد مادر ، بني و سو را به مدرسه رساند .
چند ساعت بعد ، مادر به دنبال بني و سو رفت و آن‌ها را به فروشگاه برد و از آن‌ها خواست تا هرچي دل‌شان مي‌خواهد بردارند تا مادر براي‌‌شان بگيرد.
بني گفت : I WANT CANDY.
مادر چون مي‌دانست بني دندانش درد مي‌كند، گفت : NO BENNY. NOT TODAY .
و به او قول داد تا روزي ديگر آن را برايش بخرد.
و چند روز بعد ، همين اتفاق افتاد.