پدر مي‌گويد: وقتي كه به دنيا آمدي خواهر بزرگ‌ترت، برادر بزرگ‌ترت، خاله‌ات، عمه‌ات، دايي‌ات و عمويت كف دست و پايت را قلقلك دادند.

خواهرت، خاله‌ات و دايي‌ات كف پايت را و بقيه هم كف دستت را قلقلك دادند.

اما مادر بزرگت مي‌گفت: "اي ننه ديوانه شدم از دست شماها" اينقدر كف پاي بچه را قلقلك ندهيد آخه چه لذتي مي‌بريد جز اينكه بزرگ شه قدش كوتاه مي‌شه.

اما كسي به حرف او گوش نمي‌داد بجز من و مادرت.

و مادر يك قصه ديگر تعريف مي‌كند و داستان پدر را ادامه مي‌دهد:" بله دخترم! حرف پدرت كاملاً درست است براي همين هست كه قد تو اينقدر كوتاه شده است. خلاصه بعد چند ماه خواهرت، خاله‌ات با دايي‌ات اين عادتشان را ترك كردند تا اينكه روزي همه دسته جمعي به ديدار تو آمدند و در بالاي سر تو نشستند. هرچقدر مادربزرگ به گوششان خواند كه بالاي سر ننشينند گوش نكردند كه نكردند. مي‌داني براي چه؟ براي اينكه تو براي ديدن آنها بايستي به بالا نگاه مي‌كردي به خاطر همين چشمهايت چپ شده است.

من كه از ناراحتي به خاطر اين حرف‌ها صورتم كبود و سرخ شده بود و از بيني و گوش‌هايم بخار مي‌آمد با مادرم و پدرم و خواهرم و برادرم قهر كردم و خود را به اتاقم رساندم.

ناگهان صداي پدر را شنيدم. او مي‌گفت: راستي عسل جان! همه پشت گردن تو را هم وقتي كه به ديدارت مي‌آمدند بوس مي‌كردند چون پشت گردنت نرم بود. مادر بزرگ باز هم نصيحت مي‌كرد كه اين كار را نكنند اما آنها گوش نمي‌كردند به خاطر همين هم اينقدر زود هميشه قهر مي كني.