اُدي و دوستانش – قسمت اول : كيك توت فرنگي
اُدي پسر بسيار بسيار خوبي است.
مثلا" او هميشه لباسهايش مرتب است ، او با ديگران خوب صحبت ميكند ، اگر هم با كسي قهر كند خيلي خيلي زود با آن شخص دو مرتبه دوست ميشود ، به مادرش كمك ميكند ، حرف پدر و مادرش را گوش ميدهد و اگر پدر و مادرش كار داشته باشند به جاي اينكه مزاحم آنها بشود كمكشان ميكند.
يك روز، اُدي ، هوس كيك توت فرنگي كرد.
رفت و به مادرش گفت :" مادر جان ، من دلم كيك توت فرنگي ميخواهد .برايم درست ميكني؟"
مادر گفت:"عزيزم ، امروز وقت ندارم. فردا برايت درست ميكنم. حالا اگر ميتواني در تميز كردن خانه كمكم كن و جارو برقي بزن."
اُدي رفت و جارو برقي را برداشت و جارو زد و سر مادرش غر نزد كه چرا كيك توت فرنگي را فردا ميخواهي درست كني ؟ يا بگه : مامان بدي هستي!!! يا بگه : هروقت چيزي ميخوام ، درست نميكني و ...!!!واقعا" كه اُدي پسر با معرفت و خيلي خوبي است.
ظهر شد. اُدي رفت كه خواب بعدازظهرش را بكند. اُدي خوابيده بود كه به مادر اُدي زنگ زدند و گفتند : "فردا مسابقه ي نقطه بازي داريم و مسئولين مسابقه ، آليس ، ايزابلت ، آليور و پسر شما را براي مسابقه انتخاب كردهاند. اگر ميخواهيد ، فردا به مهدكودك بياريدش وگرنه پيتر را انتخاب ميكنيم."
مادر اُدي گفت:" چشم. فردا ميآرمش."
عصر، وقتي اُدي از خواب بيدار شد ، مادرش قضيه را برايش تعريف كرد و اُدي خيلي خيلي خوشحال شد.
به مادرش گفت :" مادر ميآيي با هم تمرين كنيم."
مادر گفت :"بله كه ميآيم."
و با هم تمرين كردند.
فردا صبح ، اُدي آنقدر هيجان داشت كه بايد ساعت 5/7 از خواب بيدار ميشد ولي ساعت 6 و 5 دقيقه از خواب بيدار شد. صبحانهاش را خورد و آمادهي رفتن شد.
با پدرش خداحافظي كرد و با مادر راه افتادند و رفتند.
در آنجا جمعيت زياُدي را ديدند.
آقاي آنكل جيم ، لوك ، ايزابلت ، آليس ، آليور و پيتر – كه خيلي ناراحت بود براي اينكه نتوانسته بود در مسابقه شركت كند- هم آنجا بودند.
مسابقه شروع شد. ايزابلت و آليس با هم و اُدي و آليور هم با هم.
در گروه دخترها آليس برنده شد و در گروه پسرها اُدي.
حالا بين اين دو نفر مسابقه برگزار شد.
و در آخر اُدي برنده شد.
به او مدال طلا دادند.
مادرش به او افتخار كرد و آن شب يك جشن برپا كرد و تازه ، يك كيك توت فرنگي هم درست كرد.
فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون يازده ساله است و در كلاس ششم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را همزمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستانهايي از او را ميخوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگاميكه كلاس اول بود، مينوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستانها و شعرهاي جديد او را ميبينيد. نوشته هاي فاطمه خانم بر اساس سالي كه نوشته شده در زير طبقه بندي شده اند : ميتوانيد ببينيد.