تبليغاتX
داستانهای کوتاه فاطمه اسماعیلی متولد1380

داستانهای کوتاه فاطمه اسماعیلی متولد1380

سلام به شما

قسمت های قبلی این داستان رو می تونید اینجا ها بخونید : 

اُدي و دوستانش – قسمت اول : كيك توت فرنگي  

اُدي و دوستانش – قسمت دوم : مبارزه در جنگل

اُدي و دوستانش – قسمت سوم : دوستي

و اما قسمت چهارم: 


مادر اُدي و مادر پیتر بسیار بسیار خوش حال شدند.
آن ها یک نقشه ای در سر داشتند.
اگر می خواهید بدانید نقشه ی آن ها چه بود باید ادامه ی داستان را دنبال کنید:
آن ها تصمیم گرفتند اُدي و پیتر را برای بازی به کوچه بفرستند و خودشان نقشه ای بکشند.
اُدي و پیتر رفتند در کوچه و اسکیت بازی کردند.
مهمانی در خانه ی اُدي اینا بود و مادر اُدي به فامیل هایشان زنگ زد و قضیه را برای آن ها تعریف کرد .
مادر پیتر هم مهمان هایش را به خانه ی اُدي اینا دعوت کرد.
همه ی مهمان ها ٬ مادر پیتر ٬ مادر اُدي ٬ پدر پیتر و پدر اُدي تصمیم گرفتند که در مهمانی به بچه ها چیزی بگویند.
می خواهید بدانید چه؟ باید صبر داشته باشید .
اما بشنوید از اُدي و پیتر که داشتند در کوچه بازی می کردند:
بچه ها بعد از بازی حسابی خسته شده بودند.
پیتر پیشنهاد کرد که به خانه ی اُدي بروند.
آن ها هر دو به خانه ی اُدي رفتند و دیدند اتفاق عجیبی افتاده:
دیدند همه جا تاریک است و چراغ ها خاموش است و فقط وسط یک میز ٬ دور یک کیک دایره ای بسیار بزرگ چهار تا شمع روشن است .
نزدیک تر که رفتند دیدند روی یک کاغذ که به لبه ی میز زده شده ٬ نوشته اند :"آفرین به این دو برادر درس خوان."
آن ها بسیار خوش حال شدند و فهمیدند که چه خبر است!
به همدیگر چشمکی زدند و با هم فوت محکمی کردند و شمع ها خاموش شد.
بلافاصله چراغ ها روشن شدند و دیدند فامیل هایشان هر کدام دو تا شاخه گل رز دستشان است و یک شاخه برای پیتر و یک شاخه برای اُدي .
همه برای آن ها دست زدند و گل ها را به آن ها دادند و همه از اُدي و پیتر روی یک کاغذ امضاء گرفتند.
پیتر یک خواهر هم سن خودش داشت و اُدي هم یک خواهر داشت که یک سال از او بزرگتر بود.
خواهران آن دو با دختر خاله هایشان و دختر عموهایشان بازی کردند و اُدي و پیتر هم با پسر خاله هایشان و پسر عموهایشان بازی کردند.
بعد ٬ تمام مهمان ها آنها را صدا کردند و چیزی را که می خواستند بگویند ٬ با آن ها در میان گذاشتند.
مادر اُدي  به اُدي و پیتر گفت :" اُدي و پیتر خوب گوش کنید. شما می توانید دو گروه شوید و اُدي  بچه های بسیار ضعیف را یارکشی کند و پیتر تو هم بچه های ضعیف را یارکشی کن و به آن ها کمک کنید تا درس هایشان را خوب بخوانند و در درس هایشان پیشرفت کنند."
بچه ها قبول کردند و در آن سال تحصیلی به همه ی دوستانشان که از نظر درسی ضعیف بودند کمک کردند و بچه ها هم در درس هایشان موفق شدند.
اُدي و پیتر هم بسیار خوش حال شدند که توانستند در این سال تحصیلی کمک خوبی به دوستانشان برسانند.
پدر و مادر آن ها هم از این موضوع خوش حال شدند.
چه سال خوبی بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 14:43 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


روزی آهو و دوستانش به سفری طولانی رفتند.
هنگام شب که برگشتند آهو خیلی خسته شده بود.
روی سبزه های کنار رودخانه به خوابی عمیق فرو رفت.
او در خواب دید که درحال انجام مسابقه طناب کشی با دوستش است.
دوستش داشت در مسابقه برنده می شد که یک دفعه یک خانم شیر مهربان آمد به آهو کمک کرد.
آهو هم در خوابش تعجب کرده بود و هم وقتی از خواب بیدار شد.
او وقتی بیدار شد ٬ خوابش را برای دوستانش تعریف کرد و دوستانش هم تعجب کردند.
این ماجرا گذشت ....
یک روز آهو با دوستانش برای خرید به شهر دیگری رفتند و در آنجا او یک شیر مهربان دید که شبیه همان شیری بود که در خواب دیده بود.
آهو پیش شیر مهربان رفت و به او گفت : "من ٬ یک شب خواب شما را دیدم. شما بنظر من خیلی مهربانید."
شیر در حالیکه می خندید ٬ گفت :"عزیزم ! برو به دوستانت بگو از من نترسند."
آهو رفت و به دوستانش گفت :" این همان شیری است که در خوابم بود. خیلی مهربان هست."
دوستان آهو پیش شیر مهربان رفتند و سلام کردند.
شیر هم با مهربانی سلام آن ها را جواب گفت.
شیر وقتی فهمید آنها در آن شهر غریب هستند ٬ آن ها را دعوت کرد تا چند روزی در خانه ی او مهمان باشند.
آن ها با هم رفتند و برای چند روز پیش شیر مهربان مهمان بودند.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 14:6 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


ای خدای خوب من ٬ سلام.
خدایا ! تو برای من بهترین کس هستی و من تو را از همه کس بهتر و بیشتر دوست دارم.
خدایا ! تو خالق من هستی و من خلق تو ٬
و چون تو خالق من هستی و مهربان هستی ٬ پس من هم که خلق تو هستم باید از تو یاد بگیرم که با دیگران مهربان باشم.
خدایا ! من نمی دانم چطور تو را شکرگزار باشم؟
خدایا ! من نمی دانم تو آن بالا از من راضی هستی یا نه؟
البته امیدوارم از دست من راضی باشی نه ناراضی !
خدایا ! من همه کارهایی را که تو در قرآن گفته ای مثل : حجاب ٬ نماز اول وقت ٬ وضو ٬ قرآن خواندن و دست بی وضو به قرآن نزدن را انجام می دهم.
من تازه می خواهم به سن تکلیف برسم و می خواهم روزه گرفتن را هم تمرین کنم.
خدایا ! من امیدوارم همه مثل من به حرفهای تو گوش بدهند.
خدایا ! من نمی دانم چرا بعضی ها قدر تو را نمی دانند؟ قرآن نمی خوانند ٬ وضو نمی گیرند و روزه نمی گیرند! من نمی دانم تو آنها را دوست داری یا نه !
خدایا ! من ٬ تو ٬ بندگانت ٬ مخلوقاتت و دوستانت را دوست دارم.
خدایا ! کی آقامون ٬ امام زمان ظهور می کنند؟
خدایا ! کی قیامت می شود؟
همه ی مسلمانان ٬ همه ی این سوءال ها در ذهنشان هست و زودتر منتظر جواب هایشان هستند.
من هم منتظر جوابهایم می مانم ٬ حتی اگر شده تا قیامت صبر کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 13:39 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


سلام به شما  دوستای خوب ما که به اینجا سر می زنید ، این مطلب قسمت سوم از داستان اپیزودیک و چند قسمتی فاطمه خانم هست که بهتون تقدیم می کنیم ، دو قسمت قبل رو می تونید تو لینک های زیر بخونید : 

 اُدي و دوستانش – قسمت اول  

 اُدي و دوستانش – قسمت دوم 

و اما قسمت سوم داستان : 


وقتي جشن شد ، مادر اُدي براي همه كيك توت فرنگي درست كرد.
پيتر آن موقع خيلي با ادب شده بود.
بعد از خوردن كيك ، پيتر و اُدي از مادر اُدي تشكر كردند و گفتند :" دست شما درد نكنه ! خيلي خوش مزه بود."
مادر اُدي گفت :" خواهش مي‌كنم."
در آن موقع همه‌ِ شركت كنندگان در جشن به افتخار اُدي و پيتر و مادر اُدي دست زدند و خنديدند و جشن تمام شد.
اُدي به پيتر گفت :" مي‌آيي به خانه‌ِ ما ؟ مي‌خواهم با تو صحبت بكنم؟"
پيتر گفت :" باشه . برويم ."
آن‌ها از سالن جشن خارج شدند و يك‌راست به خانه‌ي اُدي رفتند .
اُدي پيتر را به اتاق خودش برد و براي خودش و پيتر چاي آورد و بعد صحبت را شروع كرد :" پيتر جان ! دوست خوب من ! عزيزم ! حالا كه ما با هم دوست شديم ، مي‌خواهم يك چيزي را به تو بگويم. قول مي‌دهي ناراحت نشي و با من قهر نكني؟"
پيتر گفت :" باشه ، بگو "
اُدي گفت :" من يك ذره از تو منظم‌تر و درس‌خوان‌تر هستم و نمره‌ي هر سالم هم از تو بالاتر بوده است ، من مي‌خواهم در ايام تابستان كه از هفته‌ي ديگر شروع مي‌شود با تو درس‌هايت را كار كنم كه وقتي ماه مهر به مدرسه رفتيم ، خانم آموزگار تعجب كند ! يعني نمره‌هاي تو از من هم بالاتر بشود. يعني اگر من به تو درس‌ها را بيش‌تر از اينكه مي‌خواني ياد بدهم نمره‌هاي تو از من كه هر سال نمره‌هاي نوزده و نوزده ونيم يا نوزده و خورده‌اي مي‌گيرم ، هم بيشتر بشود و مثلا" بيست بگيري."
پيتر قبول كرد و گفت :" من همين الآن فهميدم كه تو چقدر دوست خوبي هستي!"
اُدي گفت :" در ايام تابستان روزهاي زوج ساعت 12:15 اينجا باش تا ساعت 9 شب و روزهاي فرد زودتر مي‌آيي مثلا" 10:15 و ديرتر مي‌روي مثلا" 10 شب مي‌روي . خوبه؟"
پيتر گفت :" خيلي خيلي عاليه. از پدر  و مادرم هم اجازه مي‌گيرم."
پيتر با اُدي خداحافظي كرد و گفت :" پس! از اول تابستان شروع مي‌كنيم."
اُدي قضيه را به مادرش گفت و مادرش هم رضايت داد.
پيتر هم همين كار را كرد.
يك روز گذشت. دو روز گذشت . سه روز گذشت . چهار روز گذشت . پنج روز گذشت . شش روز گذشت . هفت روز گذشت و بالاخره شنبه اول تابستان شد.
پيتر دقيقا" سر ساعت 12:15 به خانه‌ي اُدي رسيد . آن‌ها با هم چاي و بيسكويت خوردند و بعد به سراغ درس‌هاي‌شان رفتند.
اُدي وقتي با پيتر درس‌ها را كار مي‌كرد ، خودش هم درس‌هاي‌ش را مرور مي‌كرد.
پيتر درحاليكه خيلي خوش‌حال بود ، ساعت 9 از خانه‌ي اُدي خارج شد و به خانه‌ي خودشان برگشت.
پيتر هر روز به خانه‌ي اُدي مي‌رفت و اُدي با او درس كار مي‌كرد.
تابستان تمام شد. اول پاييز آغاز شد:
پيتر و اُدي با هم به مدرسه رفتند و با راهنمايي ناظم راهي كلاس شدند.
خانم معلم سر كلاس آمد و با بچه‌ها سلام عليك كردو وقتي پيتر را ديد به شوخي گفت :" پيتر ! من كه مي‌دانم تو در تمام تابستان بازي كرده‌اي ! حالا بگو ببينم 8*8 چند مي‌شود؟"
پيتر بلافاصله گفت :" 64 تا"
بچه‌ها و خانم معلم تعجب كردند. پيتر به چند تا سؤال ديگر خانم معلم هم به خوبي و بدون اشتباه جواب درست داد.
چند ماه بعد ...
يك روز خانم معلم ، كارنامه‌هاي بچه‌ها را آورد . نمره‌ي پيتر و اُدي اندازه‌ي هم شده بود .
بخاطر تلاش پيتر  و كمك‌هاي اُدي به هروي آن‌ها جايزه دادند و بچه‌ها برايشان دست زدند.
آن سال براي اُدي و پيتر سال خيلي خوبي بود.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 9:14 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


قسمت اول داستان رو می تونید اینجا بخونید :  اُدي و دوستانش – قسمت اول  

و اما قسمت دوم : 


يك روز اُدي وقتي از خواب بيدار شد ، ديد كه مادرش دارد دَم در با كسي صحبت مي‌كند .
رفت جلو و ديد كه پيتر به خانه شان آمده است.
جلو رفت و سلام كرد.
او هم به اُدي سلام كرد.
پيتر به اُدي گفت :" ببين اُدي! فكر مي‌كني تو مسابقه‌ي نقطه بازي برنده شدي و مدال طلا به تو دادند ، خيلي هنر كردي؟ نه بابا ! ما از اين چيزها خيلي بالاتريم. اگر مي‌خواهي بيا مرد و مردونه يك گروه تشكيل بده ، من هم يك گروه تشكيل مي‌دم و با هم به جنگل خَظ بريم و از در ورودي‌َش وارد شويم و از در خروجي‌َش خارج شويم. قبول؟"
اُدي گفت :" قبول . فقط در خروجيَ‌ش كجاست؟"
پيتر گفت :" آن را بايد خودتان پيدا كنيد! راستي ! من از يك در خارج مي‌شوم و تو از در ديگر ."
اُدي قبول كرد و گفت :" داور كي باشه؟"
پيتر فكر كرد و گفت :" آقاي آنكل جيم خوبه؟"
اُدي گفت كه خوبه و قرار شد پيتر با آقاي آنكل جيم هماهنگ كنه.
پيتر و اُدي با هم خداحافظي كردند .
شايد 5 دقيقه‌اي بود كه پيتر رفته بود كه اُدي زنگ زد به پيتر و گفت :" چه موقع مسايقه برگزار شود؟"
پيتر هم عصر همان روز را براي مسابقه تعيين كرد.
اُدي رفت صبحانه‌اش را خورد و رفت چند تا از دوستانش و چند تا از فك و فاميل‌هايش را آورد و قضيه را گفت و آن‌ها قبول كردند يك گروه تشكيل دهند.
عصر شد.
پيتر با گروهش آمد و اُدي هم با گروهش آمدند.
گروه پيتر 3 نفر از گروه اُدي بيش‌تر بود.
اُدي گفت :" گروه‌هايمان هم بايد كمكمان كنند."
پيتر گفت :" صد در صد، صد در صد."
آقاي آنكل جيم گفت :" مسابقه شروع مي‌شود : 1 ، 2 ، 3 ..."
و مسابقه شروع شد.
پيتر مي‌خواست براي اين‌كه خودش برنده شود در راه اُدي چاله درست كند ورويش برگ بريزد تا اُدي داخل چاله بي‌ اُفتد، براي همين هم وسط را برمي‌گشت و به دوستانش چشمك مي‌زد كه آن‌ها بروند و چاله درست كنند و رويش برگ بريزند.
دوستان اُدي كه مراقب آن‌ها بودند ، كار دوستان پيتر را مي‌ديدند و راه و چاله را براي اُدي مي‌كشيدند تا او از طرف ديگري برود.
يك‌بار ، دوبار ، سه‌بار ، چهاربار دوستان پيتر چاله كندند و اُدي با راهنمائي دوستانش هي از بغل چاله مي‌گذشت و پيتر  و دوستانش فكر مي‌كردند كه دارد از روي چاله مي‌گذرد.
تا اين‌كه ...
بالاخره پيتر كه حواسش به چاله‌هاي كنده شده توسط دوستانش نبود ، از راه اُدي رفت و توي چاله افتاد و وقتي افتاد ، صداي بلندي زد و فرياد كشيد.
اُدي كه داشت جلوجلو مي‌رفت ، صدا را شنيد و به عقب نگاه كرد و پيتر را ديد كه توي چاله‌ي سر راهش افتاده است.
اُدي به كمك پيتر رفت و او را از چاله درآورد و به او گفت :" بيا با هم دوست بشويم."
پيتر هم با شرمندگي گفت :" تو دوست خيلي خوبي هستي ."
و اين‌طوري شد كه آن‌دو با هم دوست شدند و قرار شد يك جشن دوستي برگزار كنند.

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 10:16 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


خدایا ! خوش حالم که به من پدر و مادر داده ای ، سلامتی داده ای ، دوستان خوبی مثل مهرآذین ، مریم ، امینی ، ملیکا ، ولی زاده ، محیا ، میرشمیرانی و مهرناز داده ای.
خدایا ! خوش حالم که به من عقل داده ای که بتوانم درس هایم را خوب بفهمم ، بنویسم و بخوانم.
خدایا ! خوش حالم که به ما اهل بیت (ع) را داده ای . مثلا" اگر اهل بیت نبودند و به ما دین ، قرآن ، نماز خواندن ، دعا کردن یاد نمی دادند ، ما اینها را بلد نبودیم.
خدایا ! خوش حالم که به پدر من توانایی داده ای تا بتواند به سر کار برود و برای ما پول دربیاورد.

خدایا ! خیلی از تو متشکرم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 11:22 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


اُدي پسر بسيار بسيار خوبي است.
مثلا" او هميشه لباسهايش مرتب است ، او با ديگران خوب صحبت مي‌كند ، اگر هم با كسي قهر كند خيلي خيلي زود با آن شخص دو مرتبه دوست مي‌شود ، به مادرش كمك مي‌كند ، حرف پدر و مادرش را گوش مي‌دهد و اگر پدر و مادرش كار داشته باشند به جاي اينكه مزاحم آن‌ها بشود كمكشان مي‌كند.
يك روز، اُدي ، هوس كيك توت فرنگي كرد.
رفت و به مادرش گفت :" مادر جان ، من دلم كيك توت فرنگي مي‌خواهد .برايم درست مي‌كني؟"
مادر گفت:"عزيزم ، امروز وقت ندارم. فردا برايت درست مي‌كنم. حالا اگر مي‌تواني در تميز كردن خانه كمكم كن و جارو برقي بزن."
اُدي رفت و جارو برقي را برداشت و جارو زد و سر مادرش غر نزد كه چرا كيك توت فرنگي را فردا ميخواهي درست كني ؟ يا بگه : مامان بدي هستي!!! يا بگه : هروقت چيزي ميخوام ، درست نمي‌كني و ...!!!واقعا" كه اُدي پسر با معرفت و خيلي خوبي است.
ظهر شد. اُدي رفت كه خواب بعدازظهرش را بكند. اُدي خوابيده بود كه به مادر اُدي زنگ زدند و گفتند : "فردا مسابقه ي نقطه بازي داريم و مسئولين مسابقه ، آليس ، ايزابلت ، آليور و پسر شما را براي مسابقه انتخاب كرده‌اند. اگر مي‌خواهيد ، فردا به مهدكودك بياريدش وگرنه پيتر را انتخاب مي‌كنيم."
مادر اُدي گفت:" چشم. فردا ميآرمش."
عصر، وقتي اُدي از خواب بيدار شد ، مادرش قضيه را برايش تعريف كرد و اُدي خيلي خيلي خوش‌حال شد.
به مادرش گفت :" مادر مي‌آيي با هم تمرين كنيم."
مادر گفت :"بله كه مي‌آيم."
و با هم تمرين كردند.
فردا صبح ، اُدي آنقدر هيجان داشت كه بايد ساعت 5/7 از خواب بيدار مي‌شد ولي ساعت 6 و 5 دقيقه از خواب بيدار شد. صبحانه‌اش را خورد و آماده‌ي رفتن شد.
با پدرش خداحافظي كرد و با مادر راه افتادند و رفتند.
در آن‌جا جمعيت زياُدي را ديدند.
آقاي آنكل جيم ، لوك ، ايزابلت ، آليس ، آليور و پيتر – كه خيلي ناراحت بود براي اين‌كه نتوانسته بود در مسابقه شركت كند- هم آن‌جا بودند.
مسابقه شروع شد. ايزابلت و آليس با هم و اُدي و آليور هم با هم.
در گروه دخترها آليس برنده شد و در گروه پسرها اُدي.
حالا بين اين دو نفر مسابقه برگزار شد.
و در آخر اُدي برنده شد.
به او مدال طلا دادند.
مادرش به او افتخار كرد و آن شب يك جشن برپا كرد و تازه ، يك كيك توت فرنگي هم درست كرد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 14:52 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


یک روز عدد ۱ از آقای ۹۹۹ پرسید :" آقا اجازه! چرا به اعداد دو رقمی مثل اعداد ۲۲ ، ۳۳ ، ۴۴ ، ۵۵ ، ۶۶ ، ۷۷ ، ۸۸ ، ۹۹ اعداد دو رقمی می گویند؟ "
عدد ۳ که خیلی باهوش بود گفت :" آقا ما بگیم ؟ "
آقا معلم گفت :" بگو "
عدد ۳ گفت :" ۱ جان! برای اینکه این اعداد دو رقم دارند."
آقای ۹۹۹ گفت :" ۳ جان! خیلی ممنون از راهنماییت. درسته! بگذار راحت تر برای ۱ جان توضیح بدهم. ببین ۱ جان ! اعداد دو رقمی از دو عدد در کنار هم تشکیل شده اند ."
بعد از کلاس و موقع رفتن به خانه ، همه ی اعداد دو رقمی دستشان را به یکدیگر دادند و به پیش عدد ۱ رفتند و عدد ۹۹ ، بزرگ ترین عدد دو رقمی ، به ۱ گفت :"ما خیلی خوش حال شدیم که تو توانستی جواب سؤالت را بگیری و درباره ی ما یک تحقیق فوق العاده انجام دهی ."
۱ گفت:" ۹۹ جان ، ممنون. من همه ی اعداد دو رقمی را دوست دارم . حالا که فهمیدم اعداد دو رقمی از دو عدد تشکیل می شوند ، تصمیم گرفته ام فردا به شکل یک مدل جدید به مدرسه بیایم ."
فردا صبح :
اعدادی که وارد مدرسه می شدند به همدیگر می گفتند :" اِ ! چرا ۱ شبیه ۱۱ شده است و ۲۲ دارد با او بازی می کند؟ "
در جواب شنیدند که ۱ خواهر دوقلویش را با خود آورده است تا در کنار همدیگر یک عدد دو رقمی را تشکیل دهند.
آن شب در خانه ۱ به مادرش گفت :" مادر جان ! من به خودم و خواهرم افتخار می کنم که هم یک عدد یک رقمی هستیم و هم در کنار همدیگر یک عدد دو رقمی می شویم ."
مادر گفت :" من هم به شما افتخار می کنم ، عزیزان دلبندم ."

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 11:12 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


ادامه داستان خاله پیرزن و نوه هایش – قسمت اول  :

و بالاخره، هفته‌ي‌ بعد، خاله پيرزن به خانه‌ي دخترش آمد.
بانو همين‌طور سلام كرد و گفت :" كوشش؟ تو كيفتان هست، خاله پيرزن؟"
خاله پيرزن كه تعجب كرده بود ، گفت:" چي كوشش؟"
گل بانو و كد بانو همين‌طور كه مي‌خنديدند ، گفتند:"رمانش را مي‌گويد!"
خاله پيرزن مي‌خواست بانو را سورپرايز كند.
گفت:" آهان! راستيتش، بانو جان ، يادم رفت !"
و بعد يك هو رمان را از توي كيفش بيرون آورد.
بانو كه از خوش‌حالي بال در آورده بود ، فورا" به طرف خاله پيرزن پريد و او را بوس كرد و گفت:" خيلي دوستتان دارم ! خيلي !"
خاله پيرزن به بانو گفت:"من هم تو را دوست دارم."
گل بانو و كد بانو ناراحت شدند و گفتند:" ما را دوست نداريد؟"
خاله پيرزن گفت:" شماها را هم دوست دارم."
مادر بچه ها كه توي آشپزخانه بود به زبان بچه‌ها گفت :" خاله پيرسن من‌رو دوس نداري؟"
خاله پيرزن گفت :" بابا! همه‌ي تان را دوست دارم."
و بعد به شوخي به مادر بچه‌ها گفت:"مخصوصا" تو كوچولو را!"
همه از خنده به روي زمين افتادند.
بانو رفت تا براي تشكر از خاله پيرزن يك نقاشي بكشد.
بانو نقاشي خودش را براي خاله پيرزن كشيد و بالايش نوشت :" تقديم به مادر بزرگ مهربانم."
بانو به دو خواهرش گفت كه آن‌ها بروند و خاله را سرگرم كنند.
بعد يك‌هو نقاشي را توي دست خاله گذاشت.
خاله در گوش بانو گفت :"خيلي قشنگ است . دوستت دارم عزيزم!"
(راستش مي‌دانيد به چه علت خاله پيرزن در گوش بانو اين جمله را گفت ؟ واسه‌ي اينكه دوباره شرّ نشود)
مادر و بچه ها براي بانو و خاله دست زدند و گفتند :"آفرين، صدآفرين،هزار و سيصدآفرين، بانوي ناز و توپولي!"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 10:14 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


يكي بود ، يكي نبود . غير از خداي مهربان ، هيچ‌كس تنها نبود .
يك‌روز در زنگ تفريح ، سوت ورزش افتاده بود روي زمين توي حياط .
يك‌دفعه من و دوستم ، مهرناز ، حواسمان نبود و پايمان را گذاشتيم روي سوت.
صداي جيغي شنيديم. سوت كه نمي‌تواند حرف بزند ، به جايش صدايش درآمد.
خلاصه ، من و مهرناز صدا را كه شنيديم حسابي ترسيديم.
راستي برايتان نگفتم كه يكي از دوستان ما به‌نام سارا از سوسك مي‌ترسد .
 من و مهرناز فكر كرديم كه سارا سوسك ديده و ترسيده و جيغ زده است و آن صدا ، صداي جيغ سارا بوده است.
اما ديديم كه نه، سارا دارد بازي مي‌كند.
من به مهرناز گفتم :" حتما" خيالاتي شده‌ايم . بيا برويم بازي."
و رفتيم.
اما از طرفي سوت هم شكسته شده بود.
معلّم ورزش وقتي ما را ديد ، گفت :" اين صدايي كه شنيديد ، صداي جيغ ترس سارا نبود."
ما گفتيم :"‌پس كي بود؟"
معلّم ورزش گفت :" سوت من افتاده بود زمين و شما پاهايتان را گذاشتيد روي‌‍َش! و اون صدا ، صداي جيغ سوت بود. حالا هم وقتي هر دويِ‌تان به خانه رفتيد به پدر و مادرتان بگوئيد عين‌ِ همين سوت را بخرند و براي مدرسه بياوريد."
روز بعد من و مهرناز يك سوت كادو شده آورديم و داديم به معلّم ورزش.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 13:47 توسط امید از طرف فاطمه خانم |


myfateme.blogfa.com X

فاطمه اسماعيلي متولد بیست و پنجم خرداد هزار و سیصد و هشتاد شمسی است . اهل تهران. او اكنون هفت و نیم ساله است و در كلاس دوم دبستان مشغول به تحصيل است. شاگرد ممتازي است و داراي خطي خوش . نوشتن داستان و خاطره را هم‌زمان با آموختن خواندن و نوشتن آغاز كرد و در اين وبلاگ شما ابتدا داستان‌هايي از او را مي‌خوانيد كه در سن هفت سالگي و هنگامي‌كه كلاس اول بود، مي‌نوشت و پس از هجده داستان اوليه او ، داستان‌ها و شعرهاي جديد او را مي‌بينيد. او كتاب و مجله خواندن را هم خيلي دوست دارد


صفحه نخست
پست الکترونیک


نوشته های پیشین

آبان 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387


آرشیو بر حسب موضوع

داستان های فاطمه
عکس ها
نقاشی ها
شعرها

تازه ترین نوشته ها


 

داستانهای کوتاه فاطمه اسماعیلی متولد1380
داستانهای کوتاه فاطمه اسماعیلی متولد1380